
ترانه ای روی زمین افتاده بود. قناری
کوچکی آن را برداشت و در گلوی نازک خود
ریخت. ترانه در قناری جاری شد.با او
درآمیخت. ترانه آب شد. ترانه خون شد.
ترانه نفس شد و زندگی.قناری ترانه را سر
داد. ترانه از گلوی قناری به اوج رسید.
ترانه معنا یافت. ترانه جان گرفت. قناری
نیز ؛ و همه دانستند که از این پس ترانه،
بودن است. ترانه، هستی است. ترانه جان
قناری است . ایمان،ترانه آدمی ست.قناری
بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان...


سلام...
سلام به همه عزیزان و دوستای مهربونم که همیشه با مهربونی ولطف هاشون منو شرمنده میکنن واقعا ببخشید که یه مدت خیلی کم به همه سر میزدم 
آخه همه چی دست به دست هم داده بودن تا از همه عقب بمونم حتی از زندگی
با هر سختی که بود امتحانامو تموم کردم فقط خدا کنه نتیجه بده.
اینبار یه آپی آماده کردم که خودم هم نمیدونم اسمشو چی بذارم انشالله که بدون نظر نمیرید.
پیروز باشید 
خدایا!
جسم من دشتی است..
که بذر نیکی در آن می کارم
و با نام تو آن را آبیاری می کنم
تا گل عطر آگین حضورت در قلبم بروید.
خدایا!
چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند
عظمت و ژرفای عشق تو را نمی شناسم
فقط می دانم ...
که معبود این دل خسته هستی
و اگر دیده از من بر گیری
خواهم مرد.
تی . ال . واسوانی


نغمه حسرت 

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از شوق بودم خک بوس درگهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم
رهی معیری


آگاه باش...

پیش از انکه دستت بتواند شمشیرت را بگیرد باید کشف کنی که دشمنت کجاست و چطور باید
با او برخورد کنی. شمشیر تنها ضربه می زند اما دستت حتی پیش از فرود اوردن ضربه
پیروز می شود یا شکست می خورد.
همیشه بهترین راه رابرای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به ان عادت کرده
ایم.
پائولو کوئلیو