
هيشکي نميتونه بفهمه که دلم از چي گرفته هيشکي
نميتونه بفهمه که صدام از چي گرفته هيشکي
نميمونه تا با من توي راهم همسفرشه اخه ميترسه
که با من با دل من دربه درشه هيشکي نميدونه که
چشمام چرا هميشه خيسه خيسه چرا هيشکي
حتي يک نامه واسه من ديگه نمينويسه هيشکي
نميدونه که قلبم تا حالا چند دفعه شکسته
هيشکی نميدونه سر راه اون تاحالا چندفعه
نشسته اخه توو کلبه سو تو کورو تاريک قلبم
خورشيد که جا نميشه ميدونم اگه تا لحضه مرگم بگردم
دنبالش پيدا نميشه ....
